ویژگی های یک دوست خوب
ویژگی ها: 1یک دوست خوب حرف هایی را که به صورت محرمانه به وی زده شده است نزد خود نگه داشته و راز دار شما می باشد. 2-وقت شناس بوده و در قرار ملاقات ها و یا مهمانی ها قابل اطمینان است و سر موقع حضور می یابد. 3-یک دوست خوب به موفقیت و یا دوستان شما حسادت نمی ورزد. 4-یک دوست خوب هنگامی که دچار بیماری و کسالت می گردید با شما تماس گرفته و حالتان را جویا می شود و به عیادت شما می اید. 5-وی می داند که چه زمانی صحبت و چه زمانی سکوت نموده تنها گوش دهد. 6- هنگامی که حالتان مساعد نبوده و یا دل و دماغ کاری را ندارید و پکر هستید وی از شما دلخور نمی شود.
خرید معجزه
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.
فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ،
فقط 5 دلار ..
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود
که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،
یادم
می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده
بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول
زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های
کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا
دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد
برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر
بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به
باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط
می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای
بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه
نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره
قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان
پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین
انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «
ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
سرنوشت را نمی توان از سر نوشت
چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشا.
تو به اندازه پروانه شدن زیبایی...
پروانه نمی میردتاگل به بغل دارد.
این سینه نمی میردتاعشق تورا دارد..
ای نگاهت رونق فردای من در تومعنا می شود دنیای من،...ای کلامت بمترین اثبات عشق باتو ماندن آرزوی رویای من..
دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
ادامه مطلب ...10 کلید تقویت روحیه
اهداف
احساسات و محدودیت های خویش را بشناسید و با آرامش با آنها برخورد نمایید.
خواه از طریق مطالعه , خواه از طریق اندیشیدن و تفکر, سعی منید بعضی راه
های که باعث شناخت شما از خودتان و اینکه چه چیزهایی شما را خوشحال می کند
پیدا کنید.
چنانچه به این توصیه عمل کنید , بهتر قادر به کنترل زندگی و مشکلات پیش روی خود خواهید بود.