آیة الله علامه سید محمد حسین طباطبایی
هدف نهایی پیامبران و ادیان آسمانی و حکیمان، ساختن جامعهای مبتنی بر اخلاق و فضایل انسانی بوده است، ولی چون هدف، مشترک بوده و دانشمندان و متفکران اسلامی نیز با دیده مثبت به آموزههای فلسفی یونان نگریسته و به غربال و تنقیح و تکمیل آن پرداختهاند، پارهای از پریشان گویان، پنداشتهاند که اخلاق اسلامی نیز چیزی افزون بر آموزهها و روش اخلاقی حکمای یونان نیست و لذا با شلاق نقد و تیغ انکار به جان آن افتادهاند، در حالی که اخلاق در معارف قرآنی، گامی حتی پیشتر از معارف اخلاقی ادیان آسمانی گذشته است، کجا رسد به روش اخلاقی حکیمان و فیلسوفان یونانی!
مفسر پارسا و حکیم، حضرت استاد علامه طباطبایی که در عرصه اخلاق و عرفان از جایگاه والایی برخوردارند، این مدعا را به مدد آیات قرآن به نیکی اثبات نموده و امتیاز اخلاق و روش خودسازی اسلامی را از غیر آن نمایانده است که به علت اهمیت آن در فلسفه اخلاق، تقدیم میگردد.
تنها وسیلهای که به کمک آن میتوان صفات باطنی را اصلاح کرد و ملکات فاضله اخلاقی را تحصیل و صفحه دل را از آلودگی اخلاقی زشت پاک کرد تمرین و تکرار اعمال شایسته متناسب با صفات اخلاقی است، زیرا بر اثر تکرار عمل در هر مورد صور علمی خاصی در روح انسان نقش میبندد و بر اثر تراکم به جایی میرسد که اثر آن غیر قابل زوال میشود یا لااقل به آسانی زایل نخواهد شد؛ مثلاً اگر یک فرد ترسو بخواهد ترس را از خود دور سازد باید مکرر قدم در جریانها و اقدامهای مخوف که دل را میلرزاند بگذارد، و هر وقت گام در یکی از این موارد میگذارد و از اقدام شجاعانه خود لذت میبرد و زشتی و نکبت فرار را درک میکند، صورتهای خاصی از آن در روح او نقش میبندد و بر اثر تکرار و تراکم آنها ملکه شجاعت در او راسخ میگردد. این ملکه علمی اگر چه مستقیما
پارهای از پریشان گویان، پنداشتهاند که اخلاق اسلامی نیز چیزی افزون بر آموزهها و روش اخلاقی حکمای یونان نیست و لذا با شلاق نقد و تیغ انکار به جان آن افتادهاند، در حالی که اخلاق در معارف قرآنی، گامی حتی پیشتر از معارف اخلاقی ادیان آسمانی گذشته است.
اختیاری نیست ولی مقدمات تحصیل آن که عبارت از اعمال مناسب است، در اختیار انسان قرار داد.
از این بیانات روشن شد که راه تحصیل ملکات فاضله و تهذیب اخلاق یکی از این دو راه است: روش حکما و روش شرایع آسمانی.
این روش از راه توجه دادن مردم به منافع و آثار دنیوی رفتارها، به تهذیب اخلاق میپردازد؛ مثل این که گفته شود عفت و قناعت و صرف نظر کردن از آنچه در اختیار دیگران است انسان را سربلند و در انظار مردم بزرگ میسازد، ولی بر عکس، حرص موجب خواری و تنگدستی است، طمع انسان را ذلیل و علم، آدمی را عزیز میکند و باعث عظمت و خوش نامی در نظر توده مردم و مأنوس شدن با خواص میشود، علم مانند چشم تیزبینی است که به کمک آن میتوان هر حادثه ناگواری را دید و از آن اجتناب کرد و به هر مقصد عالی رسید. ولی جهل نابینایی است، علم نگاهبان انسان است اما مال را انسان باید نگاهبانی کند، شجاعت آدمی را از تلوّن و دو دلی رهایی میبخشد و شخص شجاع در هر حال محبوب مردم است چه فاتح شود و چه مغلوب، به عکس، جُبن و ترس و بیباکی، موجب نفرت است.
عدالت وجدان انسان را از ناراحتیها خلاصی میبخشد و مایه حیات جاودان یعنی نام نیک ابدی و محبت عمومی است.
این راه همان راه معروفی است که علم اخلاق را برپایه آن استوار ساختهاند، و دانشمندان اخلاقی یونان و دیگران طرفدار آنند. ولی قرآن مجید اخلاق را بر این پایه استوار نمیکند، چه این که مقتضای این روش این است که تمام توجه در انتخاب صفات خوب و بد به انظار عمومی و خوش آیند و پسند اجتماع باشد. گرچه قرآن مجید بعضا پارهای از منافع اجتماعی از کارها را در مقام تشویق ذکر کرده است ولی با دقت معلوم میشود که منظور از ذکر آنها، بیان جنبههای دنیوی نیست و منافع و آثار اخروی مورد نظر است؛ مثلاً درباره قبله میفرماید: «حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره لئلاّ یکون للنّاس علیکم حجّة؛1 هر کجا باشید روی خود را به جانب «کعبه» بگردانید تا مردم (اهل کتاب) حجتی بر شما نداشته باشند.» در این آیه خداوند مسلمانان را به ثبات قدم و اراده در موضوع قبله دعوت میکند و علت آن را چنین شرح میدهد: «تا مردم (اهل کتاب) پس از این حجتی بر شما نداشته باشند.»
در جای دیگر میفرماید: «ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم واصبروا؛2 با یکدیگر نزاع مکنید تا سست شوید و قوت و صولت شما درهم بشکند.» در این آیه مردم را به صبر و ترک منازعه دعوت میکند و میفرماید اگر دست از صبر بردارید و آتش نزاع را روشن سازید نتیجه آن سستی و آشفتگی اوضاع شما و جسور شدن دشمنان است.
و در مورد دیگر فرموده: «و لمن صبر و غَفَرَ انّ ذلک لَمِنْ عزم الامور؛3 کسی که صبر کند و چشم بپوشد (و در مقام انتقام برنیاید بهتر است) که این عمل از اعمال برجسته و ثابت است.» در این آیه دعوت به صبر میکند و علت آن را اهمیت و عظمت آن ذکر مینماید. اگر دقت کنیم در تمام این موارد نظر به نتایج اخروی است و آثار مزبور، همه به آن بازگشت میکند.
تنها وسیلهای که به کمک آن میتوان صفات باطنی را اصلاح کرد و ملکات فاضله اخلاقی را تحصیل و صفحه دل را از آلودگی اخلاقی زشت پاک کرد تمرین و تکرار اعمال شایسته متناسب با صفات اخلاقی است.
این روش از راه فواید اخروی، مردم را به تصفیه باطن فرا میخواند. این معنا کرارا در قرآن مجید دیده میشود؛ مانند: «انّ اللّه اشتری من المؤمنین انفسَهم و اموالَهم بانّ لهم الجنّة؛4 خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را در مقابل بهشت خریداری میکند.» «و انّما یوُفّی الصّابرون اجرهم بغیر حساب؛5 مسلما مزد صبرکنندگان بدون حساب داده خواهد شد.» و «اِنّ الظّالمین لهم عذاب الیم؛6 برای ظالمان عذابی دردناک است.» و «اللّه ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الظّلمات الی النّور والّذین کفروا اولیاؤهم الطّاغوت یُخرجونهم مِن النّور الی الظّلمات؛7 خداوند ولی و سرپرست مؤمنان است، آنها را از تاریکیها به طرف نور میبرد و سرپرست کافران، «طاغوت» (شیطان) است که آنها را از نور به طرف تاریکیها میبرد.» و مانند
اینها که با تعبیرات مختلفی در قرآن دیده میشود.
آیات دیگری نیز در قرآن وجود دارد که آنها را هم باید به دسته سابق ملحق نمود مانند: «ما اصاب من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم الاّ فی کتاب من قبل ان نبرأها اِنّ ذلک علی اللّه یسیر...؛8 هر مصیبتی در زمین و در وجود شما واقع شود قبل از آفرینش نفوس شما در کتاب (لوح محفوظ) ثبت شده، این بر خدا آسان است.» این آیه مردم را از تأسف بر آنچه از دست رفته و خوشحالی و دلبستگی به آنچه موجود است جلوگیری کرده و میگوید: چون حوادث مستند به قضا و قدر الهی است و آنچه باید به انسان برسد بالاخره خواهد رسید و آنچه نباید برسد نخواهد رسید، بنابراین تأسف و خوشحالی بیجاست و نباید از کسی که زمام تمامی امور را به دست خداوند میداند چنین اموری صادر شود چنان که فرموده: «ما اصاب من مصیبة الا باذن اللّه و من یؤمن باللّه یَهْدِ قلبه؛9 هیچ مصیبتی جز به فرمان خدا واقع نمیشود و هر کس به خدا ایمان بیاورد دل او را هدایت میکند.»
این دسته از آیات نیز مانند دسته سابق اصلاح اخلاق را از راه نتایج شریف اخروی که کمالات واقعی است نه خیالی، تعقیب میکند، و اساس اصلاحات اخلاقی را کمالات واقعیهای که از قضا و قدر و متصف شدن به اخلاق خدا و توجه به اسمای حسنی و صفات عالیه الهی و امثال آن سرچشمه میگیرد، قرار میدهد.
اشکال: در این جا ممکن است کسانی ایراد کنند که اتکا به قضا و قدر و امثال آن نه تنها به اصلاح اخلاق کمک نمیکند بلکه ممکن است یک سلسله مفاسد اخلاقی به بار آورد، زیرا به اتکا آنها احکام اختیاری این جهان به کلی از بین میرود و اختلال عجیبی حکمفرما میشود؛ مثلا اگر برای اصلاح صفت صبر و استقامت و اظهار تأسف و شادی بیجا به این متوسل شویم که کلیه حوادث در لوح محفوظ ثبت است و خواه ناخواه صورت میگیرد (چنان که از مضمون آیه سابق استفاده میشود) در این صورت ممکن است کسی دست از تحصیل معاش و کسب و کار و تحصیل فضایل و کمالات بکشد و به هر اخلاق پستی تن در دهد و عذر خود را این قرار دهد که همه چیز مقدر است و خواه ناخواه انجام مییابد بیهوده نباید کوشش و تقلا کرد!
پاسخ: افعال انسانی نیز از اجزای علل حوادث است؛ یعنی درست است هر معلولی عللی دارد که بدون آن وجود پیدا نمیکند و حقیقت قضا هم همین است ولی نباید
راه سومی نیز برای اصلاح اخلاق در قرآن مجید دیده میشود که در هیچ یک از کتابهای آسمانی و تعلیمات انبیا که به دست ما رسیده وجود ندارد، و نیز در هیچ یک از آثار فکری حکمای الهی دیده نمیشود.
فراموش کرد که وجود حتمی آن بعد از وجود تمام اجزای علت است که یکی از آنها افعال انسانی است، بنابراین کسی نمیتواند بگوید سیر شدن من یا مقدر شده است یا نه، و در هر حال غذا خوردن من اثری ندارد، زیرا این یک اشتباه بزرگ است که سیر شدن را بدون غذا خوردن اختیاری که یکی از اجزای علت آن است فرض کنیم، خلاصه نباید وجود یک معلول را فرض کرده و علل آن را از نظر بیندازیم.
بنابراین هیچ کس نمیتواند موضوع اختیار را که اساس زندگی دنیا و منشأ سعادت و شقاوت انسانی است و یکی از اجزای علل حوادثی است که برای انسان رخ میدهد، مانند افعال و ملکاتی که از آن حاصل میشود، نادیده بگیرد و همه چیز را مستند به علل غیر اختیاری کند، ولی همانطور که نباید اراده و اختیار خود را از اجزای علل بیرون فرض کرد نباید گمان برد که اراده و اختیار تنها وسیله و علت تامه هر چیز است و هیچ یک از موجودات و علل موجوده در عالم که در رأس آنها اراده الهی قرار دارد دخالتی در سرنوشت او ندارد، زیرا این عقیده منشأ بسیاری از صفات ناپسند مانند خودپسندی، تکبر، بخل، تأسف بر معدوم و دلبستگی به موجود، و غم و اندوه میباشد.
آدم نادان میگوید: این کار را من انجام دادهام و از فلان موضوع، من جلوگیری کردم، و همین باعث عجب و تکبر و بخل او میشود، در حالی که این بیخبر نمیداند که اگر هزاران علل دیگر، که از اختیار او خارج است، دست به دست هم نداده بودند تنها اراده ناقص او نمیتوانست کاری انجام دهد، آدم نادان میگوید: اگر من چنین کرده بودم، فلان منفعت از دست من نمیرفت و متضرر نمیشدم در حالی که وجود آن منفعت مالی یا جانی معلول هزاران علت است که تنها از بین رفتن یکی از آنها برای از دست رفتن آن کافی است ولو این که اختیار و اراده او موجود باشد، گذشته از اینها خود اختیار و اراده، علل زیادی دارد که همگی از اختیار انسان خارجند، یعنی اختیار، اختیاری نیست!
با توجه به این حقیقت، که یکی از حقایق قرآنی و تعلیمات الهی است، و با تدبّر در آیات شریفهای که در این مورد وارد شده است یک نکته روشن میشود و آن این که: قرآن فقط برای اصلاح پارهای از مفاسد اخلاقی به قضا و قدر و کتاب محفوظ اتکا میکند؛ به این ترتیب که: قرآن آن افعال و صفات و ملکاتی را که اتکا به قضا و قدر در آنها موجب صرف نظر کردن از اختیار و اراده است غلط میشمرد و جدا با آن مبارزه کرده است چنان که میگوید: «و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا واللّه امرنا بها قل انّ اللّه لایأمر بالفحشاء أتقولون علی اللّه ما لاتعلمون؛10 هنگامی که کار زشتی انجام میدهند میگویند: ما پدران را بر همین روش یافتهایم و خدا ما را به آن دستور داده است! بگو خداوند دستور به کار زشت نمیدهد، چیزی را که نمیدانید به خدا نسبت میدهید؟!».
و در مواردی که استناد نکردن به قضا و قدر دلیل بر استقلال اختیار انسان در تأثیر است و او را بینیاز از غیر خود معرفی میکند، در چنین مواردی قرآن مردم را متوجه حقیقت ساخته و قضا و قدر را به یاد آنها میآورد و به این ترتیب به راه راست هدایت میکند، تا صفات رذیلهای که از این گونه تصورات باطل سرچشمه میگیرد از میان برود و مثلاً انسان به آنچه دارد فرحناک و دلبسته نشود و از آنچه که مفقود کرده غمگین نگردد، چنان که در مورد انفاق بر بندگان خدا میگوید: «وآتوهم من مال اللّه الّذی آتیکم؛11 از مال خدا که عطایتان کرده به آنان بدهید.» به طوری که ملاحظه میشود قرآن در این جا دعوت به جود و سخاوت میکند به استناد این که مال را خدا داده است. و در جای دیگر میگوید: «و ممّا رزقناهم ینفقون؛12 و از آنچه آنان را روزی کردیم انفاق میکنند.» در این آیه برای تشویق مردم به انفاق، رزق را به خداوند نسبت میدهد و در جای دیگر میفرماید: «فلعلّک باخعٌ نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفا * انّا جعلنا ما علی الارض زینةً لها لنبلوهُم ایّهم احسنُ عملاً؛13 شاید از غم این که چرا ایشان قران را باور ندارند خویشتن را هلاک کنی ما آنچه را روی زمین است آرایش کردیم تا بیازماییمشان که کدامشان به عمل بهترند.» در این جا پیغمبر گرامیِ خود را از غم خوردن برای کفر مخالفین نهی میکند زیرا کفر آنها غلبه بر خدا نیست بلکه مصداق یک آزمایش الهی است که خداوند تمام موجودات روی زمین را به خاطر آن قرار داده است.
این خلاصه روش دوم بود که برای اصلاح اخلاق که مکتب انبیا و پیغمبران خدا بوده است و در قرآن مجید و سایر کتابهای آسمانی که برای ما نقل شده نمونههای زیادی از آن دیده میشود.
راه سومی نیز برای اصلاح اخلاق در قرآن مجید دیده میشود که در هیچ یک از کتابهای آسمانی و تعلیمات انبیا که به دست ما رسیده وجود ندارد، و نیز در هیچ یک از آثار فکری حکمای الهی دیده نمیشود، و آن چنین است که انسان را از نظر روحی و علمی طوری تربیت کنند و چنان علوم و معارفی در وجود او بپرورانند که با وجود آن جایی برای رذایل اخلاقی باقی نماند، و به عبارت دیگر ریشه رذایل اخلاقی سوزانده شود، نه این که درصدد معالجه و مبارزه با آن برآیند؛ مثلاً انسانی که ریا میکند و کاری برای غیر خدا انجام میدهد یکی از دو علت بیشتر ندارد: یا میخواهد از این راه کسب وجهه و عزتی در نظر طرف بکند و یا از قدرت او میهراسد، چنین کسی وقتی متوجه شود که قرآن کریم میگوید: «اِنّ العزّة للّه جمیعا»14 و نیز میگوید: «اَنّ القوةَ للّه جمیعا»15 و راستی به این دو حقیقت ایمان راسخ داشته باشد، بداند عزت و قدرت فقط مال خداست، چنین کسی جایی برای ریا و ظاهرسازی برایش باقی نمیماند، نه به کسی امید دارد و نه از کسی میترسد. خلاصه این که این دو حقیقت وقتی به طور یقین در دل انسان جای بگیرد تمام این گونه رذایل اخلاقی را از دل میشوید و به جای آن، صفات کریمه را مانند ترس از خدا، عزت نفس، مناعت طبع، استغنا و کبریا و هیبت الهی، قرار میدهد.
باز ملاحظه میکنیم که خداوند کرارا در آیات قرآن مجید فرموده: «مالکیت مال خداست» و «مالکیت هر چه در آسمانها و
محبت و عشق، انسان را به اموری وا میدارد که عقل اجتماعی ـ که پایه اخلاق اجتماعی است ـ آن را تصویب نمیکند و فهم معمولی ـ که اساس تکالیف عمومی دینی است ـ آن را نمیپسندد.
زمین است از آن خداست» و «آنچه در آسمانها و زمین است مال اوست» شرح مفاد این گونه آیات را مکرر بیان نمودیم، البته کسی که به حقیقت این مالکیت واقف باشد و بداند هیچ یک از موجودات استقلالی از خود ندارند و در هیچ قسمت، از ذات مقدس
او مستغنی نیستند، و خداوند مالک حقیقی ذات هر چیز و آنچه مربوط به ذات اوست میباشد، و به این حقیقت، ایمان قطعی داشته باشد در نظر چنین کسی تمام موجودات، هم از نظر ذات و هم از نظر صفات و افعال، از درجه استقلال میافتند، واضح است چنین کسی ممکن نیست غیر خدا را طالب باشد و خضوع یا خوف و رجایی نسبت به دیگری پیدا کند، یا از غیر خدا لذت ببرد یا بر غیر او تکیه کند یا کار خود را به دیگری واگذارد، او جز حق نمیخواهد و جز خدا نمیجوید، خدایی که ذات مقدسش باقی و همه چیز فانی میشوند او از «باطل» یعنی آنچه غیر خداست و در مقابل ذات حق ارزشی ندارد، گریزان است.
خلاصه، آیاتی که این روش تربیت اخلاقی را تعقیب میکنند در قرآن کریم فراوان است و از جمله آنها آیات زیر است: «اللّه لا اله اِلاّ هو له الأسماء الحسنی16؛ هیچ معبودی جز خدا نیست، او راست هر نامی
که نیکوتر است» و «ذلکم اللّه ربّکم لا اله اِلاّ هو خالق کلّ شیء17؛ این است خداوند، پروردگار شما؛ هیچ معبودی جز او نیست، آفریدگار هر چیزی است» و «الّذی احسنَ کلّ شیء خلقه18؛ خدایی که هر موجودی را که آفرید نیکو گردانید» «وَعَنَت الوجوه للحیّ القیّوم19؛ تمام صورتها در برابر خداوند حی قیوم خاضع میشوند» و «کلٌّ لَهُ قانتون20؛ همگی در برابر او خاضعند» و «قضی ربّک اِلاّ تعبدوا اِلاّ ایّاه؛21 پروردگار تو فرمان داده که جز او را نپرستید» و «اَوَلَم یکفِ بربّک اَنّه علی کلّ شیء شهید؛22 آیا همین قدر کافی نیست که پروردگار تو بر همه چیز گواه (و از همه چیز باخبر) است؟» و «اَلا اِنّهُ بکلّ شیء مُحیط؛23 بدانید او به هر چیزی احاطه دارد» و «و انّ الی ربّک المنتهی؛24 انتها و (بازگشت) همه به سوی پروردگار توست»، «و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انّا لله و انا الیه راجعون... .»
این آیات و مانند آنها مشتمل بر یک سلسله معارف و تعلیمات مخصوص الهی است که دارای نتایج اخلاقی خاصی است که شباهت به هیچ یک از تعلیمات انبیا و حکمای اخلاقی ندارد، زیرا همان طور که دانستیم روش انبیا مبتنی بر عقاید معمولی دینی و ایمان به ثواب و جزا در مقابل تکالیف است، و روش حکمای اخلاقی متکی به آثار اجتماعی صفات و خوب و بد آنها از نظر نوع مردم است، ولی این روش سوم براساس توحید خالص و کاملی که از مختصات اسلام است قرار دارد!
با این حال چقدر جای تعجب است که بشنویم یکی از مستشرقین غرب در تاریخ تمدن خود مینویسد: «آنچه قابل بحث است این است که ما درباره شؤون تمدنی که اسلام در میان پیروان خود گسترده و مزایا و خصایصی که در میان آنها به جا گذارده و آن تمدن مترقی که به وجود آورده است به بحث پردازیم، ولی از نظر معارف دینی، اسلام چیزی بر مواد اخلاقی سایر ادیان الهی نیفزوده است.»!
از بیانات گذشته سستی و اشتباه و بطلان این نظریه به خوبی روشن شد، زیرا نتیجه همواره تابع مقدمات است و آثار خارجیی که از طرز تربیت خاصی گرفته میشود مولود و معرف علوم و معارفی است که شاگردان آن مکتب تربیتی از استاد خود آموختهاند، تفاوت این سه مکتب تربیتی؛ یعنی حکما، شرایع گذشته و اسلام تفاوت مرحله پایین، متوسط و عالی است و فاصله زیادی میان آنها وجود دارد: مکتب اول دعوت به حق اجتماعی میکند، در حالی که مکتب دوم به حق واقعی و کمال حقیقی که موجب سعادت اخروی است، دعوت مینماید، ولی مکتب سوم دعوتش به حقِ مطلق یعنی خداست و اساس تربیت خود را بر پایه توحید خالص قرار میدهد، نتیجه آن هم عبودیت و بندگی خالص است... «ببین تفاوت ره ز کجا تا به کجاست»؟!
از این مکتب شاگردان فراوانی به اجتماع انسانیت تحویل داده شده و علمای ربانی و صلحا و اولیای خدا، از مرد و زن، در آن تربیت یافتهاند و برای معرفی و شرافت آیین مقدس اسلام همین مطلب کافی است.
علاوه بر همه اینها اساس این مکتب بر پایه محبت و عشق به خدا و مقدم داشتن خواست و اراده او بر خواست بنده است، و همین موجب میشود که از نظر نتیجه، تفاوت زیادی با دو مکتب دیگر داشته باشد، زیرا محبت و عشق، انسان را به اموری وا میدارد که عقل اجتماعی ـ که پایه اخلاق اجتماعی است ـ آن را تصویب نمیکند و فهم معمولی ـ که اساس تکالیف عمومی دینی است ـ آن را نمیپسندد. خلاصه این که محبت و عشق احکام مخصوصی دارد و عقل احکام دیگری.25
1 ) بقره(2) آیه150.
2 ) انفال (8) آیه46.
3 ) شوری(42)آیه43.
4 ) توبه (9) آیه111.
5 ) زمر(39) آیه10.
6 ) ابراهیم(14) آیه22.
7 ) بقره(2) آیه257.
8 ) حدید (57) آیه27.
9 ) تغابن(64) آیه11.
10 ) اعراف (7) آیه28.
11 ) نور (24) آیه33.
12 ) بقره(2) آیه3.
13 ) کهف (18) آیه6 و 7.
14 ) یونس(10) 65.
15 ) بقره(2) 165.
16 ) طه (20) آیه8.
17 ) انعام(6) آیه102.
18 ) سجده (32) آیه7.
19 ) طه(20) آیه111.
20 ) بقره(2) آیه116.
21 ) اسراء(17) آیه23.
22 ) فصلت (41) آیه53.
23 ) همان، آیه54.
24 ) نجم (53) آیه42.
25 ) اقتباس از تفسیر المیزان (جزو دوم، ذیل آیههای 153 ـ 157 سوره بقره).