خسرو باقرى
حسین اسکندرى
زهره خسروى
مسلم اکبرى
این نوشتار، گام دیگرى است در پى آنچه پیشتر، در مقالهاى تحت عنوان «هویت علم دینى» مطرح شد. (1) در آنجا سخن از امکان پدید آوردن «علم دینى» بود و کوشیدیم نشان دهیم که على رغم برخى از تصوراتى که در این باب وجود دارد، مىتوان معناى موجهى براى مفهوم «علم دینى» ارائه کرد که هم با هویت علم تجربى سازگار است و هم با هویت دین. اکنون برآنیم سخن را از مساله عام علم دینى به قلمرو خاصى از آن یعنى روانشناسى اسلامى معطوف کنیم. اما در این مجال، از امکان پدید آمدن روانشناسى اسلامى سخن نخواهیم گفت، بلکه با تکیه بر آنچه قبلا تبیین شد، به بررسى این مساله خواهیم پرداخت که براى بنا کردن این نوع روانشناسى، چه باید کرد؟
در مبحث «هویت علم دینى» آمده بود که، پیشفرضهاى هر عالم، در تکوین نظریه وى نقشى بنیادین دارد; و نفوذ این نقش را مىتوان هم در مفاهیمى که عالم براى تبیین پدیده مورد نظر مورد استفاده قرار مىدهد بوضوح دید، هم در مدلها و هم در روش فرضیهپردازى او. حال، براى پاسخ گفتن به اینکه این همه، در ساختار یک روانشناسى اسلامى چه صورتى خواهد داشت، باید قبل از آن، به سؤال دیگرى پاسخ گفت، و آن اینکه: «بر اساس آنچه در منابع و متون اصلى اسلامى آمده است، چه پیشفرضهایى را مىتوان براى بنا کردن روانشناسى اسلامى، در نظر گرفت؟» این پیشفرضها، خود مىتوانند اقسام مختلفى داشته باشند، اما آنچه در نوشتار حاضر مورد توجه است، پیش فرضهاى مربوط به «موضوع» روانشناسى است و پیشفرضهاى دیگر، همچون پیشفرضهاى روش شناختى و نظیر آن نیز متعاقبا مورد بحث قرار مىگیرد.
نظریههاى روان شناختى معاصر، هر یک به دلیل داشتن پیشفرضهاى معینى در باب موضوع روانشناسى، راه خاص خود را پیش گرفتهاند و از نظریههاى دیگر متمایز شدهاند. فى المثل فروید، بنیانگذار سنت روانکاوى، به دلیل تحویل گرایانه ( rductive ) خویش و جذبه شدید نسبتبه علم فیزیک، موضوع روانشناسى و روانکاوى خود، یعنى روان آدمى را، به منزله یک «نظام نیرو» ( energntic ) در نظر گرفت. از این رو، فروید فرایندهاى روانى را به منزله فعل و انفعالات انرژى به مفهوم فیزیکى آن لحاظ کرد (البته بعدها فروید به دلیل نقص علم زیستشناسى وفت، زبان غایت انگارانه را نیز وارد نظریه خویش کرد). در مقابل، روانشناسى شناختى، بویژه رویکرد کامپیوترى آن ,( computational psychology ) راه دیگرى را در پیش گرفته است. طبق این دیدگاه، نظام روان آدمى، نه یک نظام انرژى، بلکه نظامى اطلاعاتى است. این پیشفرض روان شناختى، به دنبال پیشفرضها و موفقیتهاى علوم اطلاعاتى ( infonrmational sciences ) اتخاذ شده است. طبق این دیدگاه، حتى مطالعات فیزیولوژیک و عصب شناختى باید بر حسب اطلاعات انجام پذیرد; و به عبارت دیگر، مغز به منزله نظامى «فیزیکى» یا «نیرویى»، مورد اعتنا نیست. (2) بررسى نظریههاى معاصر از این حیث، مجال دیگرى مىطلبد، در این جا آنچه مورد نظر است، اشاره به این نکته است که چگونه پیشفرضهاى مربوط به موضوع روانشناسى، تقدیرهاى مختلفى براى نظریههاى روانشناسى فراهم مىآورد.
حال، سؤال اصلى مقاله این است که با توجه به آنچه در متون اصیل اسلام راجع به انسان گفته شده، چه موضوعى را مىتوان براى روانشناسى در نظر گرفت؟
در این باب، پیشنهادهایى وجود دارد که نخستبه بررسى آنها خواهیم پرداخت و سپس دیدگاه خود را در این باره که چه چیزى را باید به منزلهه موضوع مطالعه روانشناسى در نظر گرفت، بیان خواهیم کرد پیشنهادهاى مورد بررسى عبارتند از: «روح»، «نفس»، و «فطرت».
نظر برخى بر آن است که اگر قرار باشد «روانشناسى اسلامى» وجود داشته باشد، موضوع مطالعه آن، «روح» خواهد بود; (3) و چنین استدلال مىکنند که: قرآن، انسان را صرفا یک پیکر فیزیکى نمىداند، بلکه بیان مىکند که پس از پیکربندى، از روح الهى در وى دمیده مىشود. آنچه حقیقت انسان را تشکیل مىدهد، همین روح است. پس روانشناسى آدمى، به معناى «روحشناسى» است.
دو نکته قابل تامل در خصوص این دیدگاه وجود دارد: نخست آنکه، در این بیان، روانشناسى به منزله علمى معطوف به جوهر حقیقى انسان در نظر گرفته شده است. در حالى که روانشناسى در پى شناخت واقعیت و وضع موجود آدمى نیز هست، نه صرفا حقیقت او روانشناسى، علمى است که مىخواهد فرد آدمى را قابل فهم و احتمالا قابل پیش بینى سازد، خواه او جوهر حقیقى خود را همراه داشته باشد و یا آن را به تباهى کشانده باشد. روانشناسى اسلامى نیز از آنجا که روانشناسى آدمى است، باید تبیین و پیش بینى را در همین گستره فراخ میسر سازد، و آدمى را آنچنان که هست، قابل فهم و احتمالا قابل پیش بینى گرداند، نه آنکه صرفا معطوف به شناخت جوهر حقیقى آدمى باشد.
نکته دوم آنکه، در استدلال مذکور، مساله قابل شناختبودن حقیقت وجود آدمى یا روح الهى، مفروغ عنه گرفته شده است; در حالى که این مساله نیز قابل تامل است. قرآن هنگام بحث از امکان دریافتن حقیقت روح، سخن را کوتاه مىکند و آدمى را برخوردار از این مجال نمىداند و او را متنبه مىسازد که بهره ورى او از علم، اندک و ناچیز است. در اشارتى که قرآن نسبتبه روح دارد، آن را حقیقتى «امرى» (در برابر «خلقى») معرفى مىکند که منطق آن، منطق «کن فیکون» است; به این معنا که در قلمرو آن، تدریج، تمهید، شرایط و اقتضا، به گونهاى که در امور مربوط به ما ملاحظه مىشود، مطرح نیست. «امر» خدا، و نیز روح که از جمله آن است، در قوالب ما محصور شدنى نیست و از منزلگاه علم و منطق انسان، بسى فراتر است و بنابراین، براى انسان قابل فهم نیست. با توجه به دو نکته فوق، به نظر نمىرسد که بتوان «روح» را به عنوان موضوع روانشناسى اسلامى در نظر گرفت.
گروهى دیگر بر این عقیدهاند که، باید موضوع بررسیهیا روان شناختى اسلامى را «نفس» دانست. هنگامى که از «نفس» سخن مىگوییم، دیگر با «روح»، به عنوان حقیقتى صرفا ماورایى سر و کار نداریم، بلکه آن را از حیث ربط و تعلقى که با بدن دارد، مورد توجه قرار مىدهیم، لذا در روان شنسى به این معنا - که معادل نفسشناسى یا علم النفس خواهد بود - جلوههاى پست و عالى نفس، هر دو مورد توجه خواهد بود; زیرا وقتى پاى بدن و حوایج آن به میان مىآید، دیگر صرفا نمىتوان با امور متعالى سر و کار داشت.
اما چه دلیلى هستبر آنکه باید «نفس» را موضوع روانشناسى اسلامى دانست؟ دلیلى که ممکن استبر این سخن اقامه شود، آن است که قرآن، على رغم کوتاه کردن سخن در باب روح، هنگام سخن گفتن از نفس، جلوههاى مختلف آن را مورد بحث قرار داده است، چنانکه از جلوههاى امارگى، لوامگى، اطمینان نفس و ویژگیهاى هر یک، سخنها به میان آورده است. به علاوه در روایات، موارد فراوانى از دعوت آدمى به شناخت نفس خویش وجود دارد، و این امر، نه تنها ممکن شمرده شده است، بلکه اهمیت آن، از سایر معرفتها نیز فراتر قرار گرفته است.
تردیدى نیست که در منابع اسلامى، از معرفت نفس، سخن به میان آمده است، اما آیا مىتوان معرفت نفس را مرادف روانشناسى به منزله یک علم تجربى دانست؟ در این صورت، آیا مراد از معرفت نفس، همان «علم النفس» فلسفى است؟ یا مراد از آن، «معرفةالنفس» فلسفى است؟ یا مراد از آن، «معرفةالنفس» عرفانى است؟ به نظر نمىرسد که هیچیک از این دو منظور، در بنا کردن روانشناسى اسلامى وافى به مقصود باشند. اگر منظور از معرفت نفس، علم النفس فلسفى است، باید گفت که، علم النفسى از این نوع، که از تجرد نفس، حدوث و قدم نفس، قواى نفس و نظیر آن بحث مىکند، همسنگ روانشناسى نیست، و همین طور معرفةالنفس عرفانى، که کار خود را از بحث نظرى فلسفى در باب ماهیت نفس و تجرد آن جدا مىکند و در پى آن است که طریق سلوک و عمل را براى شناختن نفس فراهم آورد. اگر کسى در این اندیشه است که علم النفس فلسفى حکماى مسلمان، یا معرفه النفس عرفانى عرفى اسلامى را به منزله روانشناسى اسلامى قلمداد کند، به نحوى که بتوان آنها را به منزله رقبا یا جایگزینهایى براى دیدگاههاى روان شناختى معاصر - همچون رفتارگرایى و شناخت گرایى - دانست، بى تردید، راهى به خطا برگزیده است. روانشناسى اسلامى به این معانى، سنخیتى با دیدگاههاى روان شناختى معاصر نخواهد داشت; زیرا نه داعیههاى آنها از یک نوع خواهد بود، و نه راه وارسى این داعیهها یکسان است. در حالى که داعیههاى روان شناختى به نحوى است که وارسى آنها در گرو فراهم آوردن شواهد تجربى همگانى است، داعیههاى علم النفس فلسفى یا معرفة النفس عرفانى، چنین نیست; بلکه در این داعیهها، به ترتیب، استدلال عقلى و شهود فردى، نقش عمده و اساسى را به عهده دارد; که در اولى، اساسا روش آن با روش تجربى متفاوت است و در دومى، گرچه شهود یک نوع تجربه قلمداد مىشود ولى قابلیت اثبات یا تایید و انتقل به دیگران را ندارد.
بر این اساس، نمىتوان علم النفس یا معرفة النفس را موضوع روانشناسى اسلامى دانست. البته، ممکن است کسى معرفتهایى از این دست در باب نفس را، به منزله «اصول موضوعه» روانشناسى اسلامى در نظر بگیرد، اما نمىتوان آنها را به منزله «موضوع» روانشناسى اسلامى دانست. باید دید روانشناسى اسلامى با تکیه بر اصول موضوعهاى از این سنخ، و با در دست داشتن مفاهیم، شیوههایى تبیین و فرضیههایى که ملهم از انسانشناسى اسلامى است، چه شناختى در باب فرد آدمى فراهم مىآورد. مىتوان گفتشناختى که از باب فرد آدمى فراهم مىآورد. مىتوان گفتشناختى که از این طریق به دست مىآید، خود، عرصهاى از شناخت نفس است، اما متمایز از عرصههاى دیگرى چون علم النفس فلسفى و معرفةالنفس عرفانى. مفهومى است عاما و فراخناى عمومیت آن، چنان است که علم النفس فلسفى، معرفةالنفس عرفانى و روانشناسى، هر سه در دامن آن قرار مىگیرند.
این سخن، بیانگر آن است که نفس را موضوع روانشناسى اسلامى خواندن، کلام تامى نیست. به دلیل آنکه باید معین کرد که نفس، از چه حیث، موضوع روانشناسى اسلامى است; و از چه حیث، موضوع علمالنفس فلسفى; و از چه حیث، موضوع معرفةالنفس عرفانى.
نظر سوم آن است که، حدود موضوع روانشناسى اسلامى را باید با تشبثبه مفهوم «فطرت» جستجو کرد. (4) از آنجا که مفهوم فطرت، با معانى مختلفى در نظر گرفته شده، بهتر است نخست در باب این معانى تامل کنیم و سپس ببینیم که آیا موضوع روانشناسى اسلامى را مىتوان بر این مفاهیم استوار ساخت.
نظریههایى را که در خصوص فطرت عرضه شده است، مىتوان بر این اساس تقسیم بندى کرد که در آنها، فطرت، یا به منزله امرى «محتوایى» و یا امرى «ساختارى» در نظر گرفته شده است. دیدگاهى که به محتوا نظر دارد، خود، دو صورت دارد: یا صرفا محتواهاى مثبت و ارزشمند ضمیر آدمى به منزله فطرت تلقى شده است، و یا به طور اعم، هم محتواهاى مثبت و هم محتواهاى منفى، پس سه دیدگاه خواهیم داشت: فطرت به منزله محتواهاى مثبت ضمیر آدمى. فطرت به منزله محتواهاى مثبت و منفى ضمیر آدمى، و فطرت به منزله ساختار وجود آدمى، اینک این سه دیدگاه را به اختصار مورد بحث قرار مىدهیم.
بر اساس دیدگاه نخست، گونههایى از ادراک و تمایل، به صورت بالقوه در نهاد آدمى به ودیعه گذاشته شده است که اگر فرصت و امکان مناسب را بیابند، شکوفا خواهند شد و در غیر این صورت، به شکل تحریف شده و بیمارگونه آشکار خواهند شد. (5) ادراکهایى چون «هر کل، بزرگتر از اجزاى خود است»، «دو مقدار مساوى با مقدار سوم، خود نیز با هم برابرند»، و تمایلهایى همچون خداگرایى، حق گرایى، عدالتطلبى و جمالطلبى، نمونههایى از گونههاى فطرى آدمى است. ادراکهاى مغالطهآمیز و گرایشهاى منفى، صورتهاى تحریف شده این امور فطرى محسوب مىشوند.
دیدگاه دوم که در واقع، در نقد دیدگاه نخست تکوین یافته است، محدود کردن امور فطرى به خصایص مثبت را مردود مىداند و آن را حاصل بى معیارى در باز شناختخصایص فطرى آدمى قلمداد مىکند. (6) به عبارت دیگر، نمىتوان بى مناط به داورى نشست و فقط آنچه را ما بر مىگزینیم، فطرى خواند و جلوههاى دیگر را صورتهاى محرف دانست. باید براى فطرى بودن امور، معیارى روشن سراغ گرفت. طبق این نظر، خصایصى از آدمى فطرى هستند که همواره با او ملازم بودهاند، نه اینکه در دورهاى جلوه کرده و در ادوار دیگر غایب باشند. اگر چنین باشد، دیگر فقط نمىتوان فىالمثل عدالتطلبى را فطرى دانست; زیرا اگر سخن آن است که بشر همواره براى تحقق عدالتخواهى مبارزه کرده است، این خود دلالت مىکند که بشر همواره به اشاعه ظلم نیز همت گماشته است. رواج عدالتخواهى در طول تاریخ بشر، بهترین گواه رواج ظلم است، و اگر آنچه همواره با آدمى ملازم بوده است، ناشى از ریشههاى عمیق فطرى باشد، پس، ظلم پیشگى نیز عنصرى از عناصر طبیعت آدمى محسوب خواهد شد.
دیدگاه سوم، به راهى مىرود که ما آن را نگرش ساختارى نامیدیم. (7) بر اساس این نظر، على رغم تصور موجود در دو دیدگاه مذکور، فطرت را نه به منزله امرى محتوایى، بلکه همچون امرى ساختارى باید فهم کرد. به عبارت دیگر، چنین نیست که فطرت عبارت از دسته معینى از ادراکها یا گرایشها - اعم از مثبتیا منفى - باشد. بلکه فطرت - چنانکه از وزن آن (فعله) نیز پیداست، و مصدر نوعى است - ناظر به ترکیب است، نه اجزا; ناظر به ساختار است. نه محتوا. طبق این نظر، فطرت آدمى، ترکیب و آرایش ویژهاى است که در وجود او فراهم آمده; ترکیبى که جمع اضداد است، ترکیبى که در آن، هم غریزه هست، هم شورش. حاصل چنین جمع اضدادى، حرکت و پویش است و حاصل حرکت، مقصدها و مقصودهاى مختلف اما مقصد و مقصودهاى خرد، یاراى انباشتن ظرف وجود آدمى را ندارند، لذا اگر انسان به چنین مقاصدى دل بندد، سرخواهد خورد و به مقتضاى فطرت خود (ترکیب ساختارى) به پویشهاى بعدى روى خواهد آورد. فقط خداست که چنین ظرفى را لبریز مىکند و آرام و قرار آدمى، در این لقا، دست مىدهد. شاید بتوان گفت که این دیدگاه ساختارى، تعبیر «فطر الناس علیها»، در آیه معروف «فطرت» را به معنى «فطرالناس لها» در نظر مىگیرد. یعنى به جاى آنکه دین حنیف را مبناى فطرت و خلقت آدمى بداند، آن را مقصد و منتهاى آن مىبیند که به مقتضاى پویش على الدوام فطرت (ترکیب) مىتوان به آن رسید.
به نظر مىرسد که در کوششهایى که براى تبیین مفهوم اسلامى فطرت مبذول شده، یعنى در هر سه دیدگاه مذکور، فطرت، مرادف طبیعت انسان در نظر گرفته شده است، یعنى به منزله آینهاى که عناصر بنیادین وجود آدمى را - در همه قلمروها و ابعاد وى - و یا ساختار اساسى آن را نشان مىدهد. در حالى که ملاحظه موارد استعمال این مفهوم در منابع اسلامى، آشکار مىسازد که فطرت، به گستردگى مفهوم طبیعت انسان، مورد استعمال قرار نگرفته است. بلکه، فطرت، صرفا ناظر استبه بعد معینى از وجود آدمى، یعنى معرفت و میلى ربوبى، که آدمى با آن سرشته شده است. «عهد الست» که به هنگام حضور بى پرده انسان در خویش (شهادت بر خویشتن) منعقد شده است، اشاره به معرفت ربوبى ریشه گرفته در ضمیر انسان دارد، و حنیفیت، ناظر به میل ربوبى است که با معرفت مذکور، چون تار و پودى در هم تنیدهاند. به سبب همین برداشت از فطرت است که در مواردى از قرآن که بحث از فطرت به میان آمده، محور سخن بر توحید و یا شرک دور مىزند.
نظر به اینکه فطرت، در اصطلاح قرآن، صرفا ناظر به معرفت و میل ربوبى در آدمى است، همسنگ کردن آن با طبیعت آدمى به طور کلى، ما را در حد مفهومشناسى قرآنى، در معرض مغالطهاى از نوع مغالطه «کنه و وجه» قرار مىدهد. اما اگر از مرادف دانستن مفهوم قرآنى فطرت با طبیعت آدمى بپرهیزیم، پیداست که دیگر نمىتوان فطرت را موضوع روانشناسى اسلامى دانست. فطرت، بعدى از وجود و موجودتى آدمى است، البته بعد اساسى و گوهرین آن; در حالى که روانشناسى مىکوشد آدمى را قابل فهم سازد و این، مستلزم ملاحظه داد و ستد ابعاد مختلف انسان با یکدیگر و نیز داد و ستد این مجموعه به عوامل محیطى است. از این رو، مىتوان گفت که فطرت، بعضا داخل در موضوع روانشناسى اسلامى خواهد بود، اما نمىتوان آن را بتمامه موضوع روانشناسى اسلامى دانست.
در این قسمت، به بیان پیشنهاد خود در باب موضوع روانشناسى اسلامى خواهیم پرداخت. چنانکه پیشتر اشاره شد، در بنا کردن روانشناسى اسلامى، باید کوشید بر اساس پیشفرضهایى که از اندیشه اسلامى اتخاذ مىشود، و با الهام از این پیشفرضها، حدود و مسائل روانشناسى اسلامى را رقم زد. در این میان، انسانشناسى اسلامى، مهمترین منبع الهام آفرینى خواهد بود. باید کوشید بر اساس تصویرى که در منابع اسلامى از انسان ترسیم شده است، روانشناسى متناسبى را بر حسب اقتضاهاى آن، پدید آورد.
به نظر مىرسد که اگر بخواهیم در تصویرى کلى و مجمل، عمدهترین و برجستهترین ویژگى انسان را بر حسب آنچه در منابع اسلامى ذکر شده است، مشخص کنیم، باید آن را در این خصیصه آدمى جستجو کنیم که او، برخوردار از «عمل» است. در منابع اسلامى، در باب انسان، از این امور سخن رفته است که: در کالبد او، روح دمیده مىشود; او داراى نفسى است که جلوههاى مختلفى دارد; در ضمیر او معرفت و میلى ربوبى (فطرت) نهاده شده است; او برخوردار از عقل است که با آن مىتواند حق را از باطل، و خیر را از شر تمیز دهد; و رابطه علم و عمل خویش را بسنجد و عمل خود را در پرتو علم خویش سامان دهد; اشیا و متعلقات او مىتواند در وى، تمایلى از نوع وابستگى فراهم آورد (هواى نفس); در وى ارادهاى هست که مىتواند با آن، میلهاى درونى را سامان دهد، میلى را در بند کند و میلى را به جولان درآورد; هویت او با امت و جمعى که با آنان مىزید همبسته است; آداب و رسوم والدین، و سنتهاى اجتماعى، در او سخت مؤثر مىافتند، و نظایر آن. (8) چنانکه پیداست، آنچه در برابر ما قراردارد، عرصه وسیعى است که در آن، میلها، نیروها، عوامل مؤثر، بازشناسیها، کنترلها و نظایر اینها، دخیل و درگیر هستند. اما در این میان، سیماى انسان، به تابلوى بزرگى مىماند که عوامل مذکور، همچون رنگهاى مختلفى در آن به کار رفتهاند. اگر نخواهیم به هیچیک از این رنگها از نزدیک چشم بدوزیم، و در پى آن باشیم که دورنماى تابلو را در نظر آوریم، آدمى را وجودى خواهیم یافت که در بستر همه کش و قوسهاى رنگارنگ، منشا «عمل» است.
در اهمیت مفهوم عمل در انسانشناسى اسلامى، همین بس که مىتوان گفت: هویت هر فرد آدمى، برآیند مجموعه اعمال اوست. از این رو اگر بگوییم هر فردى، معادل عملى است که انجام داده، سخنى گزاف نخواهد بود و حتى فراتر از این، مىتوان گفت هر فردى، عین عملى است که انجام داده است. لذا قرآن در وصف فرزند نوح (ع)، وى را «عمل» غیر صالح مىخواند، نه فردى که «داراى» عمل غیر صالح است، چنانکه در وصف انسانهاى منزلتیافته، آنان را عین منزلتهایشان که حاصل عمل آنان بوده مىخواند، نه همچن کسانى که برخوردار از منزلتهایى هستند. و در همین سیاق، باید به آیهاى نگریست که قائل است: «انسان جز تلاش خود، چیزى به دست نخو اهد آورد.» به عبارت دیگر، مىتوان گفت مراد آن است که انسان، چیزى جز تلاش خود نیست.
با چنین نگاهى به هویت آدمى، مىتوان گفت که، اگر کسى بخواهد به شناخت فردى بپردازد، باید اعمال او را مورد مطالعه قرار دهد. با توجه به جایگاه خطیر و رفیع «عمل» در انسانشناسى اسلامى، به نظر مىرسد موضوع اصلى روانشناسى اسلامى را باید در حیطه این مفهم بنیادى و کلیدى جستجو کرد. به عبارت دیگر، مىتوان «عمل» فرد را در خور آن دانت که موضوع تحقیق روان شناختى قرار گیرد. چنانکه پیشتر اشاره شد، مىتوان چنین نیز گفت که نفس آدمى، موضوع مطالعه روانشناسى اسلامى است، اما باید توجه داشت که نفس، از آن حیث که متحقق در عمل و با عمل فرد است، مورد نظر است. پس هنگامى که عمل فرد، مورد مطالعه است، در واقع، نفس متحقق او در جریان تحقیق قرار دارد. و اگر بتوان نفس آدمى را در گرو چیزى نهاد، این چیز، همان اعمال و مکتسبات او خواهد بود.
اکنون باید به این پرسش که «عمل چیست؟» پاسخ گفت. نخست، لازم استبه تمایز «عمل» از «فعل» توجه کنیم. «فعل»، ناظر به تاثیرى است که از موجودى سر مىزند، خواه مبتنى بر علم و قصد باشد یا نباشد، و خواه ناشى از از انسان باشد یا حیوان و یا جماد. اما «عمل»، فقط به آن دسته از افعال اطلاق مىشود که از مبادى معینى نشات یافته باشد. ذیلا به بررسى این نکته خواهیم پرداخت که این مبادى چه هستند که در نتیجه وجود و اثر آنها، مىتوان فعلى را «عمل» خواند.
قرآن در سخن گفتن از عمل آدمى، گاه آن را در ارتباط با «انگاره» (حسبان) فرد، تحلیل و تبیین مىکند. به عبارت دیگر، عمل بودن عمل، ناشى از ربط آن به انگارهاى زیر ساز است. از این رو، در تمثیلى گویا، «عمل» به سرابى در کویر تشبیه شده است که تشنه کام، آن را آب مىانگارد. همانگونه که سراب به مدد انگاره فرد تشنه کام، به جامه آب در مىآید، عمل نیز مبتنى بر انگاره عامل است. همچنین، عمل شخص مال اندوزى که همواره سرگم شمارش و آمار کردن اموال خویش است، بر اساس انگارهاى از وى تبیین شده، مبنى بر این که نقطه اتکا و ابقاى خویش را مال و منال خود مىداند. بدون این انگاره نه مىتوان فعل شمارش کردن این فرد را عمل دانست و نه مىتوان آن را فهم کرد. گاه نیز عمل آدمى بر حسب «گمان» (ظن) وى تبیین مىشود. انگاره و گمان، هر دو ناظر به حکم نمودن به امرى است که نقیض آن نیز محتمل است. اما تفاوت آنها در آن است که در انگاره، فرد به یک طرف نقیض توجه ندارد، در حالى که در گمان، هر دو امر، مورد توجه است و او یکى را به دیگرى ترجیح مىدهد. در مورد ربط عمل به گمان، نمونهاى به دست داده شده، از فردى که در میان همفکران خود، سرخوش بود و این سرخوشى، از گمانى نشات یافته بود مبنى بر این که وضعیت او دگرگون نخواهد شد و هر چه هست، همان است که او در پى آن است. در پس آن سرخوشى، این گمان نهفته است و بى این گمان، نمىتوان آن سرخوشى را فهم کرد. از این رو، ربط این سرخوشى به گمان زیرساز آن، آن را به منزله عمل جلوه گر مىسازد.
گاهى نیز عمل، در ارتباط با «باور» (یقین) تبیین مىشود. على رغم انگاره و گمان، در «باور» دیگر احتمال طرف دوم نقض براى فرد مطرح نیست، بکله او با فهم استوار، به طور قاطع و ثابتحکم مىکند. نمونهاى که مىتوان براى این مورد ذکر کرد، استقامت و بردبارى است که در پرتو یقین، به ظهور مىرسد. این استوارى که مبدا آن، باور است، عمل محسوب مىشود و خود در پرتو آن باور، قابل فهم مىگردد.
انگاره، گمان، باور و مفاهیم نظیر آن را مىتوان در مقوله واحدى قرار داد و آن را به منزله یکى از مبادى عمل در نظر گرفت. این مبدا عمل را «معرفت» خواهیم نامید. چنانکه پیشتر گفته شد، عمل به لحاظ آنکه مبتنى بر مبادى معینى است، از فعل متمایز است. تا کنون آشکار شده است که یکى از این مبادى، پایه معرفتى عمل است. حال باید به بررسى مبادى دیگر بپردازیم.
در پارهاى از موارد، قرآن در تبیین عمل آدمى، متوسل به امیال زیر ساز عمل مىشود که یا به صورت جذبه و یا گریز جلوه مىکنند. در بیان جذبه، اشاره شده است که هر کس عملى را که انجام مىدهد، آراسته و زیبا مىبیند. چنین نیست که فرد، نسبتبه عملى که مىخواهد انجام دهد، بى تفاوت باشد، بلکه توام با آراستگى و زیبندگى که در عمل و بر عمل خویش مىبیند، نسبتبه آن نشاط دارد و در خود شورى احساس مىکند; و همین شوریدگى است که او را حرکت مىدهد و به سوى عمل و تحقق آن سوق مىدهد. این جذبه ممکن است صورتى آرام و ملایم و یا سخت توفانى و آشوبنده داشته باشد. آیاتى از قرآن که عمل آدمى را با عنایتبه صورت ملایم این جذبه، مورد تحلیل و تبیین قرار دادهاند، مفاهیمى چون «امید» (رجا)، «خشنودى خاطر» (رضا)، و «دلبستگى» (حب) را به کار بستهاند. مثلا تبیین عمل فردى که در عبادت خدا استقامت مىکند، از جمله در گرو «امید»ى است که او به رحمتخدا بسته است.
در مورد دیگر، سخن از دورویانى است که نسبتبه حق و حمایت از آن اظهار تمایل مىکنند، اما از ایستادگى و دفاع از آن، گریزانند و شیفته قعودند و همین شیفتگى و «خشنودى خاطر» آنان را به قعود مىکشاند. در اینجا، جذبهاى که این جماعتبه قعود یافتهاند، تبیین کننده بازنشستن آنان از جنگ است، و نه تنها تبیین کننده، بلکه پیش بینى کننده عمل آنان در آینده است، که هرگز با وجود چنان جذبهاى، تن به نبرد نخواهند سپرد. سرانجام، گاه از این جربه، با مفهوم «دلبستگى» (حب) یاد مىشود، چنانکه درباره قوم ثمود گفته شده است که آنان به سبب دلبستگى کارهاى اشایستخویش، قدم در راههاى کور نهادند، گرچه راههاى روشن را دیده بودند.
این جذبه مىتواند چهرهاى توفنده و توانمند نیز داشته باشد. گاه قرآن در تبیین اعمال برخى آدمیان، از چنین جذبهاى سخن سخن مىگوید; براى مثال، در تبیین گوساله پرستى پیروان موسى (ع)، سخن از شیفتگى فراگیرى است که سبتبه آن گوساله زرین یافتند، مهرى که به تعبیر قرآن، چون چشمهاى جوشان، سراسر دشت دل آنان را سیراب کرده بود. همچنین، در تبیین آنچه زلیخا با یوسف کرد (تعقیب و گسیختن جامه او)، سخن از «دلباختگى» (شفعها حبا) است; مهرى که قلب زلیخا را تسخیر کرده بود. در بیان آنچه یوسف کرد (گریختن از چنگ زلیخا) نیز سخن از جذبهاى شگرف است، اما این نه دلباختگى، بلکه «دل سپارى» است: یوسف به خدا دل سپرده بود و از این رو، زندان را که با تخلف از در خواست زلیخا به آن دچار شد، دوستتر داشت; و این همان دلسپارى است که به سبب آن، مؤمن، خدا را از هر چه غیر اوستبیشتر دوست دارد. سرانجام، مفهوم دیگرى که در بیان اینگونه جذبههاى شدید به کار گرفته شده است، «آز» (شح) است.
از سوى دیگر، فهم و تبیین عمل، گاه در گرو آن است که گریز یا نفرت زیر ساز آن لحاظ شود. این کشش نیز دامنهاى وسیع دارد. از گریزهاى ملایم گرفته تا نفرتهاى تلخ و زهرآگین. در قرآن، هنگام سخن از گریزهاى ملایم، از مفاهیمى چون «بیم» (خوف) و «دلزدگى» (کراهت) استفاده شده است. موسى (ع) فرار خود از فرعونیان را، از روى «بیم» دانسته است. در نمونه دیگر، اعمال کسانى که پس از ایمان آوردن، به کفر گراییدند و با کافران معاضدت ورزیدند، مورد نظر است; در حالى که بر آنان معلوم شده بود که حق چیست و باطل کدام است. این اعمال، با توسل به کراهت و دلزدگى آنان نسبتبه سخن حق تبیین شده است; دلزدگى و کراهتى که، این افراد را به پیروى از کسانى کشاند که آنان خود نیز از سخن حق کراهت داشتند. در مواردى که نفرتهاى تند، زیرساز عمل مىشوند، از مفاهیمى چون «خشم» (بغضا) و «کینه» (غیض) بهره گرفته شده است.
جذبه و گریز، در صور مختلف خود، مبدا دیگرى است که عمل آدمى بر آن مبتنى است و مىتوان این مبدا عمل را «میل» نامید.
در منابع اسلامى، گاه درباره عمل آدمى به نحوى سخن گفته شده است که ما را به جستجوى مبادى دیگرى جر مبادى معرفت و میل، رهنمون مىشود. در آیات و روایات، جایگاه ویژهاى به «اراده» فرد اختصاص داده شده است. نمونهاى از این نوع، مربوط استبه گروهى از افراد مذبذب، در گیرودار جنگى سخت و جان فرسا. اینان خطاب به دیگران گفتند که، از جنگ دستبشویید و به شهر باز گردید. گروهى نیز در پى این دعوت، از پیامبر (ص) اجازه بازگشتخواستند و گفتند که خانههاى ما حصار ندارد و زنان و کودکان ما در معرض تجاوز دشمن قرار دارند، در حالى که خانههایشان بى حصار نبود و خانوادههایشان نیز در امان بودند. خداوند، در تبیین قول و فعل اینان، سبب را «اراده آنان برقرار» مىداند. به عبارت دیگر، آنان چون اراده فرار کردهاند، برآنند تا به شهر باز گردند و جز این نیست که سخنشان مبنى بر پى پناهى خانه و خانواده، بهانهاى استبراى استتار این خواست و اراده قلبى.
مفهوم دیگرى که تقریبا به همین شیوه در تبیین عمل به کار گرفته شده، مفهوم «نیت» است. «نیت» نیز ناظر استبه خوسات و اراده انجام عمل. مثلا در مورد کسانى که خوراک خود را، على رغم احتیاجشان به آن، به نیازمندان دادند، سخن از «نیت جلب نظرالهى» است، و اینکه این عمل، به قصد جلب پاداش یا حتى شکرانهاى از خود آن نیازمندان، انجام نپذیرفته است. پیداست که این عمل، در پرتو نیت و اراده زیرساز آن، تبیین گشته و فهمپذیر شده است و الا بدون توسل به آن، عمل مزبور نامفهوم مىنمود. چنانکه نفى اراده پاداش یا شکرانه، در پى آن است که کوته بینى و بدفهمى مخاطبان را اصلاح کند. با نظر به آنچه گفته شد، مىتوان یکى دیگر از مبادى عمل را «اراده» نامید.
دو مبدا «میل» و «اراده» را نباید یکى دانست. میل، از مقوله اراده و اختیار نیست. لذا با جمع کردن میلها نیز اراده و اختیار حاصل نمىشود. برخى را نظر بر آن است که اراده چیزى نیست جز غلبه میلى قویتر بر میلى ضعیفتر. یعنى وقتى مىگوییم کسى ارادهاش به «الف» تعلق گرفته است، نه به «ب»، معنایش آن است که در وى تمایل قویترى نسبتبه «الف» ظهور کرده است، گرچه تمایلى هم به «ب» داشته که مغلوب این تمایل قویتر شده است. على رغم این تصور، تمایل با اراده همسان نیست. یکى از تفاوتهاى میان این دو، آن است که آدمى در میل - از آن حیث که میل است - با «فعلیتى» همراه است، بى آنکه «امکان» دیگرى براى او مطرح باشد. اما هنگامى که سخن از اراده به میان مىآید، امکانى به ظهور مىرسد که ناظر به پذیرش یا طرد میلهاى موجود است. از این رو، در قرآن، سخن از برگزیدن (اتخاذ) میلهاى درونى است. این بیان، کاملا با نظر فوق - که اراده را حاصل یا برآیند کشمکش نیروها مىداند متفاوت است. اگر عنصر پذیرش و طرد را حذف کنیم، باید در حیوانات و حتى در یک دستگاه فیزیکى که رهایى نوع و مقدار معینى از یک انرژى، انرژى دیگرى را مغلوب مىسازد نیز بتوان از اراده و اختیار سخن گفت. در دستگاهى که دو انرژى با هم تزاحمند، دو قطب در کارند; اما هنگامى که عنصر پذیرش و طرد یکى از این دو قطب نیز به مجموعه افزوده مىشود، سه قطب در کار خواهد بود. این تثلیث، وجه تمایز اراده و اختیار از کششها و تزاحم میان آنهاست.
تا کنون، از سه مبدا عمل سخن گفتهایم: معرفت، میل و اراده. آنچه اکنون باید بدان پرداخت، نحوه ترتیب و ترتب این سه مبدا است. در واقع، ترتیب و ترتب این مبادى، به همان نحو است که مورد بحث قرار گرفتهاند; یعنى نخستین مبدا، معرفت است که آنچه در آن مورد نظر است، انگاره، گمان، یا باورى است که فرد، نسبتبه امرى دارد. این انگاره، گمان یا باور، ممکن است مستقیما ناظر به عمل باشد، یا به طور غیر مستقیم (از طریق نظر، استدلال و ملزومات عملى آنها) به عمل مربوط شود. در مرحله بعد، نوبتبه مبدا میل مىرسد. معرفت فرد نسبتبه عمل، میلهایى را در وى بر مىانگیزد. در اینجا لازم است میان مفهوم «کشش» و «میل» تفاوت قائل شویم. منظور از کشش، نوعى جهتگیرى است که مىتواند به نحو غریزى در فرد تعبیه شده باشد. از این حیث، کشش، مىتواند مقدم بر معرفت، در فرد وجود داشته باشد. اما مراد از میل، ترجمان کشش به زبان معرفت است. هنگامى که فرد، توانایى معرفتى یافت و این توانایى، معطوف به کششهاى موجود در وى شد، تصویر و تصورى از آنها فراهم مىآید و اکنون، فرد به مدد این تصویر و تصورها، جذبه و گریز پیدا مىکند، پس، میل، کشش آمیخته با معرفت، یا کشش معرفتى شده است. روشن است که به این معنا، میل مستلزم معرفت است و لذا مىگوییم که مبدا معرفتى عمل، بر مبدا میلى آن، مقدم است. هنگامى که در فرد میلهاى متعدد سر برآورند، نوبتبه مرحله سوم یعنى اراده مىرسد که فرد در آن، باید به طرد یا پذیرش میلها بپردازد و میلى را برگزیند و به آن، صورت عمل بخشد. این نحوه ترتیب و ترتب میان میان مبادى عمل، در برخى از آیات قرآن، به نحو ضمنى بیان شده است: «ولتصغى الیه افئدة الذین لا یؤمنون بالآخرة ولیرضوه ولیقترفوا ما هم مقترفون; و تا اینکه آنان که به آخرت ایمان نمىآورند، به آن [سخنان نیرنگآمیز شبهه ساز] گوش دل بسپارند و به آن خشنود گردند و به کسب آنچه در پى آنند بپردازند.»
چنانکه عباراتى از این آیه (نظیر: «ولتصغى الیه افئدة»، «لیرضوه» و «لیقترفوا») نشان مىدهد، سخنان شنیده شده، عواطف و امیالى در پى مىآورد، و منجر به کسب و اکتساب عمل مىشود. اکتساب عمل نیز در فرهنگ قرآن. متضمن اراده نمودن بر انجام عمل است و از این رو، مؤاخذه درباره آن قابل اعمال است.
آنچه تا اینجا مورد بحث قرار گرفته است مىتواند بیانگر حداقل مبادى لازم براى آنکه توان رفتارى را عمل به حساب آورد باشد. به عبارت دیگر، سه مبدا «معرفت»، «میل»، و «اراده»، پایههایى هستند که عمل بر آنها مبتنى است. اگر بخواهیم تکوین مبدا اول، یعنى معرفت را نیز در این تصویر داخل کنیم، باید بگوییم که آدمى، در ابتدا فارغ از معرفتها، اما مسلح به حواس و عقل (فواد) است; و آنچه در برابر او، به منزله منابع معرفت قرار دارد، مشتمل استبر اشیا (طبیعت) ، آرا و آداب اجتماعى (سنتها)، و هدایتهاى مستقیم الهى (وحى). باید توجه داشت که اینها «منابع» معرفت هستند و لذا نمىتوان آنها را از آن جهت که منابع معرفتند، پایهاى از پایههاى عمل آدمى دانست; بلکه حاصل کار و ارتباط دو جنبه ابزار معرفت و منابع معرفت که عبارت از معرفتهاى حاصله براى انسان استباید به منزله اولین مبدا عمل، در نظر گرفته شود.
اینک با توجه به آنچه تا کنون بیان شد، مىتوان عمل آدمى را بر حسب نمودار زیر که آن را «مدل اصلى عمل» مىنامیم، مورد فهم قرار داد:
عمل - اراده - میل - معرفت - ادراک - شرایط فیزیکى - سنتها - کششهاى غریزى
صرف نظر از حداقل مبادى لازم براى عمل، مبادى دیگرى نیز در اعمال آدمى ظهور مىکند. علاوه بر مبادى سه گانه فوق، ممکن است مبدا چهارمى براى عمل وجود داشته باشد که جایگاه آن، پس از مرحله اراده است. هنگامى که اراده و اختیار، به امرى تعلق گرفت، ممکن است فرد به فراهم آوردن طرح و تقدیرى براى دستیافتن به مراد، روى آورد. به عبارت دیگر، برنامه دستیافتن به غایت مورد نظر و وسایل نیل به آن، گامى است که در این مرحله برداشته مىشود. در قرآن از این گام، با مفاهیمى چون «تمهید» (اعداد) و «طراحى» (تقدیر) سخن گفته شده است. مثلا در مورد افراد مذبذبى که از پیامبر (ص) اجازه عدم شرکت در جنگ خواسته بودند، چنین تعبیر شده که آنان اساسا اراده نکرده بودند که همراه پیامبر (ص) براى جنگ عزیمت کنند و اگر اراده کرده بودند، به تمهید وسایل و تجهیزات مورد نیاز خود مىپرداختند.
همچنین، در مورد «ولید بن مغیره» که نفوذ آیات قرآن را در مردم ملاحظه کرده بود و مىخواست آن را خنثى سازد، چنین بیان شده که او «اندیشید و طرحى ریخت». طرح او آن بود که قرآن را به منزله سحر به مردم معرفى کند تا در عین اقرار به نفوذ آن، الهى بودن آن، مورد انکار قرار گیرد و همچون دستاوردى بشرى در کنار سایر سحرها و حیلهها قرار داده شود. به این ترتیب، فرد آنچه را اراده به تحقق آن بسته، در قالب طرحى مشتمل بر راهها و وسایل نیل به هدف مورد نظر، نظام مىدهد. هنگامى که حرکات و سکنات آدمى، در ربط با طرح زیرساز آن، در نظر گرفتشود، به منزله «عمل» قابل فهم خواهد بود و این نشانگر اهمیت طرح مزبور در فهم و تبیین عمل آدمى است. از این رو، مىتوان از مبدا دیگرى براى عمل سخن گفت که آن را تحت عنوان «طراحى» مورد نظر قرار خواهیم داد.
سرانجام، پس از آنکه طرح، صورت نهایى خود را یافت، عزم و تصمیم بر متحقق ساختن آن، لازمه ظهور عمل است و این، مبدا پنجمى را براى عمل پدید مىآورد.
در آنجا که خداوند، پیامبرش را به مشورت قبل از عزم فرا مىخواند، دو مرحله طراحى عمل و عزم بر تحقق آن، یکجا در نظر گرفته شدهاند. به عبارت دیگر، توصیه مذکور بر آن است که در مرحله طراحى عمل، باید هر چه بیشتر در آن تامل کرد و آن را تحکیم نمود و سپس عزم بر انجام آن کرد. اگر بنا به اقتضاى بحثخویش در این توصیه، به نگاه توصیف بنگریم و بر آن باشیم تا آنچه را در ظهور عمل آدمى رخ میدهد بشناسیم، پس از مرحله طرح عمل، مىتوانیم از مبدا دیگرى براى عمل، تحت عنوان «عزم» سخن بگوییم. بر این اساس، مىتوان گفت که اگر مرحله «طرح» پشتسر گذاشته شود.
اما این مبدا شکل نگیرد، عمل متحقق نخواهد شد. مصداق این سخن را مىتوان در آنچه در خصوص حضرت آدم گفته شده جستجو کرد. آدم خود را متعهد به کارى کرد (پرهیز از نزدیک شدن به میوه ممنوعه)، اما بر آن توفیق نیافت، به سبب آنکه در انجام آن، عزم از خود نشان نداد.
هنگامى که مبادى عمل فراهم باشند، عمل به ظهور مىرسد. در قرآن، در خصوص مرحله ظهوره عمل، با مفاهیمى چون «عمل»، «کسب» و «اکتساب»، «سعى»، «اقتراف»، و «اجتراح» سخن گفته شده است.
اگر بخواهیم دو مبدا اخیر را نیز در مبادى عمل قرار دهیم، تصویرى خواهیم داشت نظیر آنچه در نمودار 2 دیده مىشود که آن را در برابر «مدل اصلى عمل»، «مدل کامل عمل» مىخوانیم.
عمل - عزم - طراحى - اراده - میل - معرفت - ادراک - شرایط فیزیکى - سنتها - کششهاى غریزى
1 - فصنامه حوزه و دانشگاه، ش 3.
2 - Margaret A. Boden (1989). Computer Models of Mind, Cambridge University Press,Cambridge
3 - حسینى، سید ابوالقاسم; بررسى مقدماتى اصول روانشناسى اسلامى; مشهد: دانشگاه فردوسى.
4 - احمدى، على اصغر; فطرت، بنیان روانشناسى اسلامى.
5 - مطهرى، مرتضى; فطرت، انتشارات صدرا.
6 - سروش، عبدالکریم; از تاریخ بیاموزیم، «تفرج صنع»; 1369.
7 - صفایى، على; مسئولیت و سازندگى; قم: هجرت، 1359.
8 - باقرى، خسرو; نگاه دوباره به تربیت اسلامى; نشر مدرسه، 1370.
حوزه ودانشگاه-شماره 5